فرنیافرنیا، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 21 روز سن داره

...Baby's loading

-

1392/6/8 9:12
نویسنده : مامان
123 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دخترم. اول از همه بگم که جدیدا به وضوح تکون هات و حس می کنم و اینکه تو خیلی قدرتمندی، اینو می دونستی؟ با یه حرکت کوچیک آنچنان آرامشی بهم میدی که تا اون لحظه از عمرم تجربه نکردمش.

 

بابا بهم فرصت داده بود تا همین جمعه ای که الان رسیده هرچی نام پیشنهادی دارم انتخاب کنم. خودش هم همین کارو انجام بده و بعد از نام ها پرده برداری کنیم و بلاخره بتونیم به اسم صدات کنیم. که البته نشد که بشه. آخه مامان رفتم تهران پیش مامانی و برات کلی وسایل خریدیم، حوله و پتو ها و لباس های نوزادی و والبته یکی که من عاشقشم. یه شلوار تک اسپرت ِ زرد، نمی دونی چقدر نازه مامان، محشره مطمئنم عاشقش میشی. 

و دیگه اینکه دیروز یکی از روزهای پر تنش جنینیت رو تجربه کردی و از این جهت ازت پوزش می طلبم دخترکم. 

بذار بگم از روزی که و من و تا انتهای پوچی ها بردی دختر. برای تقریبا سیزده ساعت هیچ تکونی ازت حس نکردم، نمی دونی  چه جهنمی شده بود افکارم. دائم نبات می خوردم و رو دست چپ دراز می کشیدم اما دریغ. حتی شازده کوچولو رو برداشتم و بلند بلند برات بعضی بخش هایی رو که برای خودم جذاب بود خوندم اما دریغ. اشکم در اومده بود و تا مرز خودکشی رفتم. با خودم گفتم اگه بلایی سرش اومده باشه نمی ذارم ازم جداش کنن. نمی ذارم درش بیارن از جسمی که بی اون نای ِ زندگی نداره. گفتم خودمو راحت می کنم تا همیشه با هم باشیم. تا در آغوش هم تجزیه شیم. خلاصه برای فرار از این فکر های پوچ و استرس زیاد به حمام پناه بردم و البته قبلش که دیگه از تکون هات ناامید شده بودم و از صبح هم چشمک ها آلو ی تو کابینت حسابی وسوسه م کرده بود یکم ناخونک زدم بهش و رفتم زیر دوش. وقتی برگشتم در کمال نا باوری دیدم داری وول می خوری. انگار دنیا رو بهم داده بودن. بابا می گفت دخترمون ترشی دوست داره با بقیه بچه ها فرق می کنه. می گفت از این به بعد تکون نخورد باید سری یه چیز ترش بخوری :))

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ...Baby's loading می باشد